عطف به سابقهي ادبياش، اكبر سردوزامي به زباني دست يافته كه منحصر به خود اوست. جهانبيني خاص او، انزواي خودخاستهاش در غربت و روحيهي ستيزهجو و آزاديخاهاش در نثري پر از فحش و ناسزا، ياس، تكرار و فضاهائي تار و سرد متبلور ميشود. نوشتهي زير يادداشتي است بر يكي از داستانهاي متاخر او با نام «همان چشمه، همان آب». داستان با فرمت پيدياف در سايت خود سردوزامي -چاپ الكترونيكي همين امروز- منتشر شده و به كودكان، به پاكيزگان خاك تقديم شدهاست.
فصل اول
/1/ «خواب را چه جوري مينويسند؟» داستان با آشفتهگي و ارجاع به كودكي راوي آغاز ميشود و در همان صفحهي اول نام اكبر سردوزامي در متن آوردهميشود تا مرز بين راوي و نويسنده شكسته شود. استيصال، عدم رضايت از وضعيت موجود و درگيري ميان فرهنگهاي متفاوت در سطرهاي بعد موج ميزند.
/2/ «دلم ميخواست خالي باشم.» راوي به پيشهاش كه نويسندهگيست اشاره ميكند، از بيحوصلهگي و افسردهگي خود مينالد، حس ميكند كه حق كورش اسدي، محمدرضا صفدري و حتا مندنيپور را پايمال كرده، به پوچي مطلق ميرسد و نتيجه ميگيرد كه «آدم تا روزي كه زنده است خالي نميشود». بعد به «حوري» اشاره ميكند كه يك زن محجوب، خيلي خانم و متين است و تاثيري در زندگياش گذاشته كه «معلوم نبود اگر حوري با پاي خودش پيداش نشده بود چه خاكي بايد به سر و تَهَم ميريختم.» با حوري، در خانهي بهروز و گيتا، از دوستان عهد بوقش آشنا ميشود؛ انسانهاي دوست داشتنياي كه زندگي در خانهشان موج ميزند. و از اينجاست كه راوي به مقابلهي خود و زندگي اطرافيان ميپردازد و به جنبهي پارادوكسيكال شخصيت خود ميپردازد به اين ترتيب كه وقتي در مود مسخرهبازي و كيف كردن از چيزهاي الكي است، به رفتار كسي كه به جوك رشتي ميگويد معترض است و به ابرام نبوي فحش ميدهد، گريهاش ميگيرد و نهايتن به خودش هم فحش ميدهد.
/3/ حالش بد است، شب، هوا و صداي جيرجيركهايي كه هميشه دوست ميداشت به نظرش مسخره ميآيد. آن مرد بذلهگو كه عامل اين بدحاليست خداحافظي ميكند، راوي از مهرباني و جواني او خوشش نميآيد ميخاهد مشتي به دهن او بزند و بعدش زار زار گريه كند. اين موتيف گريه در كل داستان بارها تكرار ميشود گويي واكنش راوي نسبت به نبايدها و ناخاستههايش، گريه است.
/4/ «من خاليي خالي براي خودم شاهانه روي مبل لم داده بودم» جملهاي است كه تكراز ميشود و راوي حين توصيف پارههايي از زندگي خود و خانوادهي بهروز، ناراحت ميشود و بياد ميآورد كه گوز است، كه ميخورد و فضله پس مياندازد و آدمها را تحقير ميكند و متقابلن آدمها هم او را تحقير ميكنند؛ مثل وقتي كه حين دادن نشاني مقصد به رانندهي تاكسي، به واسطه خارجي بودن تحقير ميشود و حس بدبختي ميكند. در اينجاست كه ماجرا شكل ميگيرد يعني حوري به راوي پيشنهاد ميكند كه «آقاي سردوزامي نميخواي زن بگيري؟» راوي دوباره به تكرار فلسفهي زندگي خود ميپردازد كه بودن با تمام زير و زبرهايش برايش مسخره است و تعريف شيوار خود از زن را ارائه ميكند كه مثل غذاست و زن گرفتن همانقدر مسخره است كه خوردن كشك بادمجان براي تمام عمر. اينجاست كه داد زن جماعت بايد در بيايد و اعتراض بهحق كند به سيستم فكري آقاي سردوزامي (راوي) كه دنيا با تمام زنهاي زشت و زيبايش را مثل ميز باشكوه غذاي گيتا ميبيند و با اينكه از ذائقهي تخمي خود مينالد، بدش نميآيد كه حوري را هم مزه مزه كند. راوي مجددن دور ميزند و فرازهائي از ارتباطاتش با زنها را در طول زندگياش را بيان ميكند كه كافيست او را به خود راه دهند. اينجاست كه در مييابيم راوي تا سال 58 به مصداق «لا تفرقو» با نام امير، برخلاف انزواي امروزياش يك جمعگرا بوده تا همان سال به نام اكبر به فرديتاش در خارج از كشور بازميگردد چرا كه تا آنروز دانمارك يك شهروند گوز كمتر داشت. بلاخره حوري به زندگي راوي راه مييابد تا او كه هي پر و خالي ميشود، از همان لحظهي ورود حوري، حس دوگانهاي داشتهباشد كه تا آخر داستان همرا ماست؛ عشق از يك طرف به مصداق «من غلام قمرم، غير قمر هيچ مگوي» و دلزدگي و انزجار از طرف ديگر، چراكه هيچچيز حوري به مذاق اكبر خوش نميآيد: جنس پيراهناش مثل چيت ايراني، پالتواش عين پالتوهاي گدا گودول ارمني توي تريكو مولن روژ خيابان شاه، موهاي دماسبياش مثل دختربچههاي دار تهران، موسيقياش اشعار حافظ و مولوي، آدامساش همان آدامس خروسنشان خاهر راوي است و موهايش بوي صابون نخل زيتون مادر راوي را ميدهد. اين جملهها در طول داستان بارها تكرار ميشوند، همانطور كه ترجيعبندهاي حوري، كه انگار عمدن به كار ميبرد؛ كه چهاردهساله نيست اما هميشه باكره است، وبال گردن نميشود، رويايش است كه كنار درياي مديترانه زندگي كند، و از قارهاي ديگر آمدهاست. راوي باز به گذشتهاش بر ميگردد؛ به عشقهايش و مبارزات دوران دانشجويي كه كوني ميخاست واقعن پيزي كه آنها اصلن نداشتند. باقي قصه اين است كه حوري، نازيهايش را نشان دهد و اكبر به گريه بيافتد و اعتراف كند كه ملغمهاي از عشق و نفرت است. همين جملات گاهي عين هم و گاهي با تشابه مضموني بارها و بارها تكرار ميشوند، البته اين مورد از نظر مولف داستان به منزلهي اطناب و گسترش بيهوده با هدف نيل به يك داستان بلند نيست چرا كه سردوزامي، صاحب سايت كلمات، به خوبي آگاه است كه نبايد كلمات را بيهوده مصرف كرد. او در توصيف شوهر حوري مينويسد «شوهرش از اين تيپهاي آشغال بيشخصيت بوده كه توي ادبيات فارسي پر است و كارش خايهي اين و آن واكس زدن بوده كه حيف كلمه است كه آدم مصرفش كند.» علت استفادهي مكرر از اين جملات ثابت، اشاره به وضعيت ايسا و تكرارشونده و فضاي ياس، استيصال و تيرهي حاكم در زندگي راويست. نكتهي ديگر، ارجاعاتي است كه سردوزامي در اين بخش به دنياي واقعي دارد و بدون هيچ ربطي به كليت داستان، چشم را ميآزارد «خلخالي كه هركس را ميگرفت به جرم گوز اعدام ميكرد و ميگفت اگر گناهكار باشد كه حقش است، اگر بيگناه باشد كه طوري نيست، ميرود بهشت»، «و يك هوشنگ گلشيري كه ديوار خاكياش يكي از بلندترين ديوارهاي نويسندگان سرزمينم بود..»، «و فقط يك شميم بهار كه آنقدر بزرگ بود كه از كنارش با تمام وجود عين سوسك ميرفتم»، «و بهرام بيضايياش كه بينظيرترين بازيگراني بود كه در زندگيم تا همين امروز ديدهام…». اين شخصيتهاي رئال جزو معدود آدمهائي هستند كه شخص اكبر سردوزامي قبولشان دارد و شيفتهي آنهاست و در خلال داستان از آنها نوعي استفادهي ابزاري هم ميكند تا خود راوي را تحقير كند، كه خاكبرسرياش را بهياد بياورد، كه فقط گوز است و حالش از خودش به هم ميخورد. نازي هاي حوري، كاري از پيش نميبرد و راوي را بيشتر به ياد خاك سرزميني مياندازد كه از آن متنفر است و بدتر به گريهاش مياندازد.
فصل دوم
برخلاف فصل اول كه بيست و پنج صفحه بود، اين فصل تنها محدود است به يك برگ، كه شرح عشق راوي است به حوري كه «دستهايش بدجوري رفيق دستم بود» و ترجيعبندهاي حوري، به زيباترين نازيهايش با لحني دو پهلو، هم مضحكهكننده و هم رفيقانه تبديل ميشود. اين تفاوت در حجم فصلبندي گرچه قابل قبول نيست ولي حكايت از دوري موقت و كوتاهمدت راوي از فضاي افسردهگي و ياسي است كه هميشه در او جاريست.
فصل سوم
از چهارقسمت تشكيل شده كه هر قسمت بخشهائي دارند. حوري به خانهي اكبر ميآيد و زمان نامشخصي، سه سال يا شايد سه روز، با هم زندگي ميكنند «آمد و رفت و رفتيم تا عمق قارهاش». آقاي سردوزامي غرق در جهان متوهماش با خشونت خرده ميگيرد و هربار، حوري آرام ميسُرد و ميرود داخل اتاقش، توي قارهي تنهاييي خودش. مخاطب هم 18 صفحه به همين منوال ميخاند تا مستاصل شود و شايد يكي از همان فحشهاي سردوزامي را حواله كند. در نهايت حوري ميرود و «وقتي رفت تمام پاكيزگي و زيبايي هستيام با رفتنش بوي گند و گه و گوز ميگرفت».
فصل چهارم
/1/ اينبار اكبر است كه به قارهي حوري وارد ميشود و با محمد، پسر حوري آشنا ميشود، محمدي كه شبيه يك بوداي كچل و قشنگ است و در مونولوگ دو صفحه و نيمياش، ديدگاهي مثبت و گرچه بچهگانه تحويل ميدهد تا او را – حتا براي مدتي كوتاه- از دنياي تاريكاش بيرون بياورد. محمد دائم از مادرش تائيد ميخاهد، دنيا را «كيوت» ميبيند و از بيل گيتس حرف ميزند كه با كاسهي ماستش دريايي از دوغ سفيد ساخت.
/2/ ندارد! از سردوزامي (نويسنده) كه به كوچكترين خطاهاي مردم دنيا گير ناموسی ميدهد، بعيد است كه يك بخش از داستان خودش را فراموش كند.
/3/ راوي در يك صفحه به نتيجهگيري از صحبتهاي محمد ميپردازد، او را دانشمند كوچكي مييابد و دلش ميخاهد كه سر روي شانهي حوري بگذارد و براي تمام دانشمندان از كف رفتهي سرزميناش گريه كند.
فصل پنجم
/1/ حوري از زندگياش روايت ميكند كه «من برخلاف تو زندگي خوبي داشتم». او از خانوادهي روشنفكر دههي پنجاه خود، از عشقاش كه اعدام شد، از آزاديهايش و ديدگاه مثبت خود نسبت به جريان زندگي حرف ميزند. اينجا بخشي است كه راوي جايش را به حوري ميدهد تا از منظر اول شخص حكايت كند و داستان را پيش ببرد.
/2/ «و رفاقت بازگشته بود». اكبر مجددن عاشق حوري ميشود، او را آبجي صدا ميكند و همان عناصري كه حس تنفر راوي را بر ميانگيخت، تبديل به مواردي دوستداشتني و مقبول ميشوند تا او را به اوج برسانند.
/3/ باز حوري در نقش راوي ظاهر ميشود و دكترين فرويدياش را به وضوح ارائه ميدهد كه «من فكر ميكنم و شك ندارم كه همهچيز برميگرده به كودكي. كودكي پايه و اساس جسم و ذهن آدم، بنياد وجوديي آدم رو ميسازه» و از كودكي خوب خود ميگويد. در نهايت فصل پنجم روشنائي ميبارد.به اين ترتيب، مخاطب كليدي – اگرچه بيشاز حد سادهانگارانه- براي تضادهاي رفتاري راوي پيدا ميكند.
فصل ششم
اكبر به قارهي تنهاييي خودش بر ميگردد چون «توي قارهي حوري جاي او نبود». راوي داناي كل به كودكي اكبر اشاره ميكند كه يتيم بود، مجبور بود كار كند، زيباترين بازياش با دندهي يك چرخ مادگي بود، مادرش درد ميكشيد، خاهرش تكرار درد مادر بود و به اين نتيجه ميرسد كه از حوري به وام گرفته: او رشد نكرده يا اجق وجق رشد كردهاست. راوي اين نتايج را بارها تكرار ميكند و در عين حال به همان دايرهي زندگي گند و گه حقير هميشهگياش باز ميگردد با اين تفاوت كه اكنون به علت اين جهانبيني تاريكاش آگاهي يافته و به زندگي محكوم به ياس و نااميدي و بدبينياش ادامه ميدهد، انگار كه اتفاقي نيافتاده و مخاطب ساعتي به درددل كسي گوش دادهاست.
no comment