از بوی تن تو مست میشوم.
اکتبر 28, 2007 با آراز
پونه خانم بریرانی
مقدمهچینی به سنت بعضیها: اینهائی که مینویسم، یادداشتی است بر یادداشت جنابعالی برای داستان منتشرنشدهی سپینود ناجیان؛ چون اولن شما را یک فرد نقدپذیر میدانم و دومن آنکه مدتهاست، بخان سالهاست، لذت میبرم از این بحثهای پینگپنگی شما و درعین حال خیلیچیزها هم یاد میگیرم. از طرفی خیلی دلم میخاهد که این، ادامهی بازگشتتان/مان باشد به همان سرچشمهی اولیه که داستان است و دیگر بیحوصله نباشید/م. اگر این نوشته برای کس یا کسانی مهم است، باید اصل داستان را هم بخانند که اسم فعلیاش در نوشت اول «چند هزار سال قبل» است. البته خانم ناجیان آنرا در سایتشان نگذاشتهاند، چون قرار است در مجموعهشان جا بگیرد و کاغذی شود. با این حال اگر مهم است، بگویید، از خانم سپینود خاهش میکنیم، دلش که از سنگ نیست، گاس که…
سومین و آخرین کسی که میتواند در مورد آن داستان حرفی بزند، منم، چون تنها کسی هستم که غیر از شما و خود مولف، داستان را خاندهام و متاسفم برای بقیهی خانندگان وبلاگ شما که تا الان 155 نفرند و غافل! و خوشحالم برای اینکه شما مثل گذشته مینویسید، بدون اینکه مراعات آدابی را کنید که همهمان از آنها بیزاریم.
الف) بله، شما ایراد بنی اسرائیلی میگیرید، چون هم جیب عمق دارد و هم کوچه، زمین. درست نیست که انتظار داشتهباشیم ترکیب واژگانی و چیدمان متنی نویسندهای طبق سلیقهی شخصی خودمان باشد.
ب) بنا به تعریف، لحن، اساسن با زبان فرق میکند، خیلی هم فرق میکند. بعید است، بعید.
ج) اگرچه نشانی دقیق بر آن اضافات ندادید و من چنین چیزی ندیدهام، با این حال فراموش نکنیم که همه اشتباه تایپی میکنند، مخصوصن وقتی نوشتهشان هنوز ویرایش نشدهباشد و این بدیهی است. راه دور نرویم، کسی هم پیدا میشود که صبا را بنویسد: سبا. (برای اطلاعات بیشتر، رجوع کنید به وبلاگ خودتان و جهت معانی بیشتر به مادر صبا!)
د) آن داستان، کاملن مستقل است و اینرا بزرگان هم تایید میکنند، ضمنن نوشتن داستانهای یک مجموعه به صورت کوتاه و مستقل از هم، و نه به شکل رمان، در این مورد بهخصوص لااقل، مرحلهی پیشرفتهتری است. خاستی در این مورد با هم بحث میکنیم.
د مکرر!) اصلن چیزی زیر سئوال نرفتهاست، نه طرح و داستان، نه شخصیتها و نه هیچچیز دیگر، چون این جملهی خاتمه را داریم که «ما هزار سال با هم زندگی خواهیم کرد.» دوباره و چندبارهخانی چنین داستانهای تو-در-توئی باعث پیدا کردن کلیدی میشود که مولف در جائی گذاشته؛ به عبارتی، ندیدن چیزی، لزومن به معنی عدم وجود آن نیست.
ه) آن خنزر- پنزری و این پیرمرد بساطی مجنون، فقط همکارند و هیچ نوع مشترکات ماهوی ندارند. آن حلقهای از زنجیر تسلسل است و این نمادی از آگاهی و حضور. البته در این دنیای نسبیت، هر کسی حق دارد، و باید، چیزی یا کسی را بیشتر از بقیه دوست داشتهباشد، خیلی هم خوب است، بقیه هم همینطورند و من هم.
و من هم…
تاييد نميكنم، اما خب نظر شما هم نظري است. فقط فكر ميكنم با اين حساب ديگر سپينود مجبور باشد داشتانش بگذارد تو سايتش. نه براي قضاوت…كه من فقط ياد ميگيرم از اين تحليلها.
واي عجب كامنت وحشتناكي گذاشتم پر از بيويرايشي!
واي عجب كامنت وحشتناي گذاشتم، پر از بيويرايشي!
دوست داری تو این وقت از شب یا بامداد یا صبح چی بهت بگم؟
هان؟
اون بالا بالاها مبارک
موفق تر باشی
یواش یواش 4 صبح اومدی به کلبه فقیرانه من فکر کردی متوجه نمیشم؟
قربون قدمت
منظورتون از مجتمع كجاست ؟ به هر حال من هيچ مجتمعي نمي رم .
راستي پيشنهاد مي كنم تو پروفايلتون آدرس وبلاگتونو بذارين تا وقتي كامنت مي فرستيد ، آدرستون درج بشه .
راستي شما خيلي خوب مي نويسيد . رشته ي تحصيليتون اگر اشتباه نكنم مربوط به ترجمه و … ميشه . نه ؟
من تازه می خوام برم داستان سپینود رو بخونم. بعد بیام دوباره اینجا ور بخونم. بعد دوباره برم اونو بخونم. بعد دوباره بیام اینجا رو بخونم. بعدش احتمالن یه چیزی به ذهنم برسه که به ذهن منتقدین توانایی همچون شما و پونه خانوم نرسیده باشه. بعد یه چیزکی بنویسم. جالبه نه؟!
من اون داستان رو خوندم و اون چیزایی که تو و پونه نوشتین رو. دارم فکر می کنم.