مارگريت دوراس : عشق – عاشق
نوامبر 18, 2007 با آراز
ماهيت عشق جزو دغدغههاي اصلي زندگي مارگريت دوراس بود و L’Amour نام کتابي است که در سال 1971 توسط وي نوشتهشد. کتاب، تحت عنوان «داستانهاي فرانسوي» در شناسنامهاش معرفي ميشود ولي فاقد عناصر داستاني، حتا در مدرنترين تعاريف است و نميتوان آن را يک داستان دانست. در جزيرهاي موهوم به نام استالا، مرد مسافري، عاشق زني ميشود و اين کل ماجرائي است که در فضايي افسرده و در خلاء شکل ميگيرد. آنچه داريم، صداي آب، ديالوگهاي مبهم و نامفهوم، کش آمدن بيدليل زمان است در انتزاعي آزاردهنده. دوراس در ارائهي اطلاعات، حتي به ميزان جزئي، خست به خرج ميدهد و کتاب را تا حد يک متن بيهدف و ناشيانه پائين ميآورد. زبان به کار گرفتهشده در «عشق» بسيار خام، دروني و مبهم است که بعدها با کمي تغيير و پختهگي مشخصهي نگارشي نويسنده شد و مخاطبان بسياري براي خود يافت. پيتر هاندکه خود را مجذوب اين خاصيت زبان دوراس ميداند و از آن به عنوان سحر، جادو و افسون ياد ميکند. با اين حال «عشق» در رديف کتابهاي خستهکننده و ضعيف ادبيات فرانسه بهشمار ميرود.
قاسم روبين را به عنوان مترجم اغلب کارهاي دوراس ميشناسيم ولي ترجمهي او، بر آزاردهندگي اين کتاب ميافزايد. به بهانهي شعروارگي متن کتاب، روبين از جملات مقلوب بيش از حد استفاده کرده، و اغلب ترکيب جملات را به هم ريخته، تا حدي که دستور زبان فارسي فراموش شدهاست. مثلن در صفحهي 22-23 داريم «نگاه ميکند به مرد، به مرد مسافر. چشم ميدوزد به لباس، به چهره، به دستها. دست ميکشد به پوست دست، با احتياط، با ملايمت.» ملاحظه ميکنيد که در جملاتي به اين سادگي، اصلن لزومي به چنين در هم ريختهگي نيست. «حرکت ميکند زن، ميرسد به در، از ايوان ميآيد داخل. نالهٔ خفهاي سر دادهاست از نفستنگي. التهاب چهرهها همچنان باقي است، اشتياق هم همينطور. غريو آژير طنين مياندازد در تمام شهر.»(ص. 75) توجه داشتهباشيد که اين جملات، از متن گلچين نشدهاند و کل کتاب از چنين ترکيباتي پر است. در ضمن کتاب «عشق» شايد با نثري شعرگونه نوشتهشده، ولي به هر حال متن است و نثر. استفاده از کلمات ثقيل و نامانوس در چنين متن سادهاي را هم ميتوان بر مترجم خرده گرفت. شايد مخاطب بتواند که «در محاذات دو شاخهٔ رود»(ص. 35) را «در کنار …» بخاند و به جاي ترکيب «جنبش بطيء موجابهاي سهمگين»(ص.53) معناي روان آن در ذهن خاننده به صورت «حرکتِ کندِ موجي ترسناک» شکل گيرد. اما نميتوان مفهوم اين ترکيبات و گزارهها را بهسادگي فهميد: «نور خورشيد بيخته ميشود»(ص. 99)، «گُله جاي کنار ديواره»(ص. 84)، «ديگر چيزي محملي نداريد»(ص. 81)، «به دالبر لب آب»(ص. 37) يا « چشمانش توشِ تبسم دارد»(ص. 58). براي ترجمهي يک متن نو، آيا هيچ نيازي به استفاده از چنين نثر مفخم و مطنطني وجود دارد؟
عاشق ترجمهي قاسم روبين / انتشارات نيلوفر
«عاشق» اما، جايزهي کنگور را در سال 1984 نصيب نويسندهاش کرد، پرفروشترين کتاب قرن فرانسه شد و به بيش از 50 زبان دنيا ترجمه گرديد. اين كتاب به نوعي خودزندگينامه مارگريت دوراس است که در يک برش زماني از دورهي نوجوانياش، به روايت مکان- زمان و آدمهاي اطرافش ميپردازد. در مستعمرهي هندوچين، يك مرد چيني پولدار عاشق دختر پانزده سالهاي ميشود كه با كرجي در حين گذر از رودخانه است. راوي گاه دخترك، گاهي داناي كل و بعضن پيرزني است خاطرات جوانياش را تعريف ميكند و در حين روايتْ ما را با شخصيتهاي اطاف دخترك و خصوصيات اجتماعي- روانشناسي آنان آشنا ميسازد. دخترك گاه عاشق خود را دوست دارد و گاه از او بيزار است. همين او حس پارادوكسيكال را نسبت به مادر خود هم دارد اما در مورد برادرانش تصميم خود را گرفته: از برادر ارشد متنفر است و برادر كوجك را دوست دارد و علت آن مرگ زودهنگام برادر كوچكتر و شباهت برادر بزرگتر به خود اوست. در نهايت پدر عاشق، مانع ازدواج او و پسرش ميشود و عليرغم ميل پسر، زني چيني برايش اختيار ميكند. اما آنچه موجب فروش جهاني موفق كتاب تحت عنوان «رمان نو» شد، ماجراي آن نيست، بلكه عدم التزام دوراس به رعايت كليشههاي رايج رماننويسي يا خاطرهنگاري محض و در نتيجه نگارش آزادانه و بيقيد و بند اوست. ديدگاه روانكاوانه و تصويرپرداز دوراس، گرچه در جاهائي بيربط مينمايد، اما حاكي از هوش نويسنده در جهت جلب و انگيزش مخاطب عام است تا حدي كه «عاشق» به عنوان نمونهاي از ادبيات روانشناسي معرفي ميشود. خاطرات تراژيك نويسنده كه به صورت يك مجموعه صيقلشده و آمادهي ارائه است، باعث ميشود كه زمان روايت بصورت پاندولي در حال رفت و بازگشت در حال و گذشته باشد. زبان سيال و عريان دوراس به پختهگي لازم رسيده تا از عشق، لذت، بدنامي، گناه و تنفر، هرچند با ابهام و ايجاز، اما به سادگي سخن گويد و به درد زيستن اعتراف كند.
ترجمهي روبين در اين كتاب، برخلاف «عشق» در حد قابل قبولي است و ضربهاي به متن نميزند. البته انتقاداتي هم در سطح lexical semantics* وارد است. به عنوان نمونه در صفحه 50 چنين آمدهاست «ميگويد كه اين نوع خانهها، نسبت به مسكونيهاي مستقل، نيازهاي سكنهٔ محلات فقيرنشين را بهتر تامين ميكند. ساكنين اين خانهها ترجيح ميدهند…» دليل روبين براي ارادتي كه به واژهي ”مسكوني” دارد، مبهم است.
با تمام اين اوصاف و چاپ ششم كتاب در 1384 شايد دليلي براي موفقيت آن باشد ولي «عاشق» خانندهي حرفهاي كه از خاطرهخاني و توضيح واضحات به تنگ آمده را هرگز قانع نميكند.
* شاخهای از زبانشناسی (و متعاقبن ترجمه) که در مورد کلمات و ارتباط بین آنان است.
منابع: سايت گفتمان / نقد شهره كائدي بر عاشق با عنوان «بار ديگر دوراس» سايت دوات رضا قاسمي / مقالهي پيتر هاندكه با عنوان «افسونگر»
چه جای خوبیه اینجا
دوسسست داررررم
انگار زیاد چنگی به دلات نزده؟
بعد هم به نظر من اطلاق یک متن بیهدف و ناشیانه(!) کمی زیادهروی است. دوستدارم مصادیق بیهدفی متن از دید تو و ناشی بودن دوراس را بدانم.
من کتاب عاشق رو دوست داشتم. یک جایی از کتاب یک فضاسازی داشت که هم دوست داشتم اون فضا رو تجربه کنم. یک اتاقی بود با یک ظرف سفالی آب که خنک بود و اون عاشق چینی و دختره اونجا بودن. عشق رو من هم دوست نداشتم. شاید از ترجمه بوده. نمی دونم.
من از دوراس چيزي نخوندم…البته يك وقتي دوراس خواني تلفني داشتيم…يعني من حياط ميشستم و گوشي را با شانهام نگه ميداشتم و كسي آن طرف خط برايم دوراس ميخواند…حالا كه فكرش را ميكنم ميبينم من چند جلسه كلاس داستان نويسي تلفني گذراندهام
بعد از خوانش: دارم فكر ميكنم من هم بعد از خواندن كافكا در ساحل يك چيزي همينطوري در مورد ترجمهي اين رمان بنويسم….فقط من يك مشكل كوچك دارم كه زبان شناسي نخواندهام! اما جدا گاهي بعضي ترجمهها و جملات عوضي كه انگار كلمه به كلمه ترجمه شدهاند حال آدم را ميگيرد…با اين همه من چون كارهاي دوراس و ترجمههاي زوبين را نخواندهام نظري در اين مورد خاص نميدهم
fekr konam age ye bardige be fazasazie mahsharesh nig a koni nazaret bagarde .albaten ye ketabie ke agarkami tahaammol nadashte bashi ke ta akharesh ye tike nalhuni hamin bala saret miad. baad shoma az tarafe che nahadeadabie fransavi goftin ke romane zaifi darfaranse hast mitunin elam konid
ابوذرخان سلام.
خوشحالم که نوشتهی من را خاندی و نظرت را دادی.
اولن هرچیزی که میگویم و مینویسم، درک و برداشت خود من است و صرفن یک یادداشت است و هیچ ارزشی ندارد. بارها هم گفتهام که اینها را مینویسم تا یادم باشد چهچیزهائی را خاندم و نظر شخصیام در موردشان چه بود. این وبلاگ چیزی است در حد یک دفترچه یادداشت و هرگز ادعای نقد و انتقاد ندارم.
در مورد فضاسازی، عرض کنم که از دید من، محشر نیست، حتا اگر هم محشر باشد، نمیتواند دلیل بر قابل قبول بودن یک داستان باشد چون فضاسازی فقط یکی از عناصر داستانی است.
در هیچ جای این کتاب یا هیچ کتاب دیگری، نوشته نشده که “از اول تا آخر را یک نفس بخانید” هرکس سلیقهای دارد برای کتابخانی خودش، که صدالبته نویسنده هم در جلب مخاطباش بیتاثیر نیست. این دلیل نمیشود که اگر کسی، داستانی را در چند نوبین بخاند، آنرا نفهمد. تعجب کردم از این فرمایش.
بنده با هیچ نهاد ادبی فرانسوی ارتباطی ندارم! تمام نهادهای ادبی دنیا را هم کسانی مثل من و تو میچرخانند. البته حق داری، همینطور کشکی و قائم به ذات نوشتن هم صحیح نیست. قبلن یک تحقیقاتی لازم است برای نوشتن هر یادداشتی، مثلن اینجاها را میتوانی بخانی:
http://www.kirjasto.sci.fi/duras.htm
http://womenshistory.about.com/library/bio/ucbio_duras_margaret.htm
یا خود ویکیپدیا را ذیل عنوان مارگاریت دوراس:
http://en.wikipedia.org/wiki/Marguerite_Duras
در هیچیک از اینها و دهها جای دیگر که دیدم، “عشق” را به عنوان اثر برجستهای از خود دوراس نقل نکردهاند، چه رسد به ادبیات فرانسه. دوراس را با “عشق من هیروشیما” از آثار اولیهاش و “عاشق” میشناسند. در کتاب “حقیقت و افسانه” که نویسندهاش شاید عضوی از نهاد ادبی فرانسوی به شمار آید http://www.ketabname.com/main2/identity/?serial=3833&chlang=fa&sell_type=internal
هم خبری از اهمیت فوقالعادهی “عشق” نبود.
فعلن تا اینجا. شما هم اگر نظرت غیر از این است، خوشحال میشوم که در همان وبلاگت یادداشتی بنویسی و …
هویجوری اومدم بگم خسته نباشی نظری ندارم آخه نخوندم شرمنده فقط می گم دوست دارم اینجا نگفتم فقط اینجام می گم دوست دارم کی؟؟؟تو می گی منم می گم خودش می دونه و همین واسه من کافیه داد می زنم دوست دارم همیشه همیشه کنارم بمون ماهی کوچولوتو تنها نزاری من بی تو جون می کنم عشق نازم….
به نظر نمي رسد نظرات شما در باب نثر دوراس خالي از اشكال باشند. همينطور در باب خسته كننده بودن كارهاي دوراس در قياس با شرايطي كه ما از داستان خواني و توضيح واضحات و خاطره خواني خسته شده ايم!
خود دوراس در مصاحبه اي در مورد نثرش صحبت مي كند و اين ويژگي ها كه شما آن ها را عيب مترجم دانسته ايد از خصوصيات ويژه ي نثرش مي داند. مي گويد “من جاي فاعل و مفعول را عوض مي كنم.”
كتاب عشق بر عكس كتاب عاشق كتابي فرماليستي است و مقداري از پيچيدگي كتاب در اثر اين تمهيد پيش آمده است. عشق عاملي است كه به شكلي نمادين در داستان پرداخته مي شود. به اين معنا كه مقوله ي عشق در كل داستان روشن مي شود.
در مورد عاشق هم از معروفترين كارهاي دوراس و البته نه بهترين ان هاست. غير از نوستالژي غريبي كه با آن دارم( به دليل اولين بودن در سير خواندن دوراس) جذابيت هاي كلامي و تصويري بسياري در اين كار جمع آمده اند و با داستاني از پرسوناژها و نه تيپها مواجه هستيم. (حرف بسيار است و حوصله كم. هدفم اين بود كه نمي توان به راحتي در مورد نويسندگاني اين چنين غني و بزرگ و آثار سترگشان صحبت كرد. اگر مايل باشيد مي توانيم با هم بيشتر بحث كنيم.)