دیروز برف بارید. یعنی کلهی سحر که از خانه میزدم بیرون جهت کسب دو زار رزق حلال، در را باز کردم و دیدم همهجای کوچه یکدست سفید است. یاد تو افتادم که برف را دوست داری. و چهقدر دستهای تو را کم داشتم که بگیرمشان و روی هجوم آنهمه سفیدی قدم بزنیم. مطمئن هستم که باز کف دستهایم عرق میکند. تندتر هم که برویم، برف جمع میشود لای چاک جوراب و کفش من و داخل تای شلوار جین تو. میدانی، امسال تصمیم گرفتهام برف را دوست داشتهباشم، حتا اگر فردایش اینطور یخبندان شود و زیر چرخ ماشینها، قرچ قرچ صدا بدهد.
خوش به حالات. صدای فشرده شدن برف زیر قدم میدهد این نوشتهات. یا طعم یخی ِ برفهای تازه… یا حس فروغ وقتی میگفت در کوچه برف میبارد … یا نفسهای آخر یک بازیِ گردو/شکستم را…
ببينيد من به عنوان دوستي خوب و مشاوري صديق و شريف خودم را مسئول ميدانم بگويم اين جايي كه داريد ميآييد هر پنج سال يك بار هم برف نميبارد….بعد نگيد، نگفتم….البته ميشود سوار ماشين (ترجيحا پرايد) شد و رفت تا جادههاي اطراف و كناره و رسيد به سر كوه و برف بازي كرد و برگشت سر خانه و زندگي و به كار و كاسبي رسيد
آقا جاتون خالی پارسال هم اینجا زیاد برف اومد. هم حال می داد هم ما یخ می زدیم و ماشین گیر نمی آوردیم.
جناب آراز عزیز .
فرمایش شما متین .یک نظر شخصی هست قبول. ولی کوبوندن یک اثر هم راه و چاه دارد .وقتی میگی ناشیانه باید نمونه بیاری یایه چیزی رو زیرسوال نمی بری یا از همون اول برای تمامش ذکر جملات کتاب وبرای حرفات از جانب بقیه ذکر منبع میکنی .
البته جای دعوا که نیست :
مثلن خود من کاری ندارم که بقیه در مورد کتاب چه فکری میکنند . شما داستان دوستید من هم همین طور شما از” عاشق “خوشتون اومده ولی من نه! مثلن من به جز عشق از” ساعت ده ونیم شب در تابستان “/یا “او گفت خراب”( با نام مسخره ی “گفتا که خراب اولی چاپ شده) خیلی خوشم میادولی درعوض” باغ گذر” برام یه اثر نیمه سرگرم کننده بود واز کتاب عاشق هم خوشم نیومده. ولی اگر بخوام هر کدوم از این دو.تا رو زیر سوال ببرم (که مثلن تو بحث های نیمه دوستانه_نیمه ادبی)اینطور شده اول نظر شخصیمو میگم که مثلن کیف کردم یانه وبعد کتاب رو دستم میگیرم میگم مثلن بچه ها اینجاش خانم دوراس گند زده باید اینطور مینوشت یا توفلان عنصر داستانی کم آورده و این اشکالش هم اصلن هوشیارانه نبوده…به این دلیل و به بهمان علت فلانی ریده. والسلام.
یادت باشد از این برفها عکس بگیری .