
مجموعه داستان / ماهزاده اميري / نشر گلآذین / چاپ اول 1386
«ماه سربی» اولین مجموعه داستان کوتاه از ماهزاده امیری است، ولی اولین تجربههای داستاننویسی او نیست. رعایت اصول تعریفشدهی داستان کوتاه، شخصیتپردازی دقیق، روایتهای تودرتو وچندلایه، زبان کاملن پرداخت شده و متناسبِ بافت هر داستان نشاندهندهی پشتوانهی چندین سالهی ادبی اوست. مجموعه، حاوی 16 داستان کوتاه، روایت زندگی 16 زن را دربر میگیرد كه آشنائی با شخصیت این زنان و ارتباطات آنان، اغلب در گذشتهشان پی گرفته میشود و این خود، محملی است برای معرفی شخصیتهای دیگر؛ آدمهائی که امیری معرفی میکند، تا حدی که لازم میداند به عمقشان میرود و دیگر ادامه نمیدهد تا خاننده را با حرص و ولع برای شناخت بیشتر آنها، تشنه بگذارد. به رغم غالب مجموعه داستانهای امروز ایران، که حول محور یک شخصیت کمابیش ثابتی دور میزنند و داستانها در مکانهای مشابه شکل میگیرند، زنهای «ماه سربی» طیف وسیعی را در بر میگیرد؛ به عنوان نمونه دختران نوجوان در «سرباز کیانی» و «سر کلاس حرفهوفن» و «آناهید اپرناک»، گرچه تقریبن در محدودهی سنی مشابهای هستند ولی در فضاهای ذهنی و بسترهای اجتماعی بهسر میبرند که تفاوت فاحشی با هم دارند. همینطور، اگر داستانهای «کلاه» و «دوست قدیمی» در محدودهی آپارتمان، و «تب خواب» و «ما خاطرهایم» عمدتن در شهر اتفاق میافتند، «آناهید اپرناک» و «چکامهای برای ناری» فضاهائی شهرستانی دارند. از نظر ساختار و محتوا نیز داستانها در سطح واحدی محدود نمیشوند؛ «سر کلاس حرفهوفن» خاطرهای از یک دبیر مدرسه که تلاش میکند بچهها را با مفهوم زندهگی آشنا کند، با سادهترین نحو روایت شدهاست، «سرباز کیانی» هم با ساختار نسبتن سادهای مقولهی جنگ را از دیدگاه دختربچهای نشان میدهد. صرف نظر از «مه که بیاید» که به نظر من در حد یک طرح باقی مانده یا داستانی نیمهتمام و انتزاعی است، بقیهی داستانها دارای نوعی پیچیدگی فرمی هستند که در تناسب با عمق محتوائیشان، لایههای داستان را شکل میدهند. به این ترتیب، خانندهای که برای تفنن کتاب را به دست میگیرد و به سادهنگاریهای معمول عادت کرده، به بنبست میخورد. «کلاه»، «ارد با بهشت» و بسیاری دیگر از داستانهای مجموعه را پس از چندبار بازخانی میتوان رمزگشائی کرده، به روابط حاکم در دنیای همان داستان پی برد و از این کشف لذت مضاعف برد. همین حس مکاشفهطلبی به مشخصهی بارز داستانهای «ماه سربی» بدل میشود که در کنار زبان خاص ماهزاده امیری و دیدگاه واقعی و تیرهاش نمود پیدا میکند. البته لازم به ذکر است که این معماگونهگی و پیچیدهگی ناشی از خست در ارائهی دادهها در «حضور مدام» و «مردهماهی خواهای ما» به اوج میرسد و موجب نوعی سردرگمی خاننده و گم شدن و سرگرداني در لابيرنتهاي این داستانها ميشود.
از نظر زبانی، در مجموعهی «ماه سربی» جملات زیادی را میتوان یافت که ظاهرن به هم ریختهاند اما سیال و جاریاند، خاننده را اذیت نمیکنند و حتا به نوعی موجب شعروارگی متن نیز میشوند.
خودمِ میدیدم که توی مزرعهام. شناور انگاری. حواسم بود و نبود. چشمام بسته بود. اما نور ماه از زیر پلکهام میریخت توی چشمام. یک جوری که انگار دو تا ماه روی پلکهام نشستهباشند. همانطور بیاختیار راه افتادم. معلق و گیجاگیج میرفتم… نمیدانم. انگار هنوز چشمام بسته بود. اصلن فرقی هم نمیکرد. (ارد با بهشت – ص 50)
استفاده از گویش جنوبی در دیالوگها، گاه به شکل کسره و «ی» جایگرین «را» و گاهی به شکل کلماتی مستقل چون تلواسه، النگوهای ردگل و همچنین بهکار بردن الف میانوند و پسوند در ترکیب کلماتی چون داغاداغ، غشاغش، برگشتنا یکی دیگر از ویژهگیهای مشترک زبانی در کل مجموعه است.
به نظر نگارنده، شاید بتوان برجستهترین داستان مجموعه را «سایههای سربی» دانست که عنوان و طرح روی جلد کتاب هم به نوعی وامدار همین داستان است؛ داستان یک پنجریالی که به عنوان نمادی از همخابگی نامشروع خاله سوری و جغله، در رفت و برگشتهای زمانی و نقب زدن در خاطرات راوی و مادرش عینیت مییابد.
ولی انگار حکایت ناملایمات روزگار با زن «تب خواب» هنوز ادامه دارد، به جز یکی دو خبر کوتاه و یادداشت اجمالی راجع به مجموعه، حتا در این بحبوحهی نمایشگاه کتاب، هیچ اطلاعرسانی انجام نمیشود، جزو 5درصد ناخاندههای جایزهی «روزی روزگاری» میشود و ماه سربی در شب بیفروغ ادبیات ما همانطور سوسو میزند.
مرتبط: سفر با ماه
خوش به حالت كه خوندي.
من به سهم خودم ( و اين رگ غيرتم كه به خاطر دوستي ِ دورانه با نويسنده و دوست داشتن كاراكترش كه از باحالي مزمن رنج ميبرد، قلمبه- غلنبه؟ غلمبه؟- شده) چنان اطلاع رسانياي بكنم كه ببين.
در مورد پاراگراف آخر من حرفی دارم. چون ایشان را می شناسم و تعریف کارشان را شنیدم یک روز تمام به دنبال این کتاب گشتم و آن را در کتابفروشی ای نیافتم. این چه ربطی به اطلاع رسانی دارد یا کتاب تمام شده یا خوب پخش نشده که خانم امیری اگر می دانند کتاب تمام نشده برای پخش آن چاره ای بیندیشند. دیگر اینکه دوره ی شرم و حیا گذشته و من پیشنهادم به خانم امیری این است که کتابشان را خودشان به دست داورها یا منتقدها برسانند و منتظر امداد غیبی یا تصادف نمانند. ممنون
دوست عزیزم
به نویسنده کاری ندارم، ولی هیچ کجای دنیا چنین رسمی نبوده و نیست که نویسنده کتاباش را به دست بگیرد و دوره بیفتد برای ارائهی خدمات پس از فروش. مگر کتاب ناشر ندارد؟ مگر ادارهی محترم ارشاد بولتن ندارد؟ مگر جز این است که وقتی کسی عنوان داور یا منتقد را به عهده میگیرد،بهتبع مسئولیتی هم ندارد؟ مگر کلن چند کتاب در سال منتشر میشود؟ مگر اینجا آلمان است که سالانه هفتصدهزار جلد کتاب، آنهم گاهی با تیراژ 100 هزار نسخه چاپ شود؟ آیا طبق آمار ادارهی جلیلهی ارشاد ادبیات داستانی منتشرشدهی سال 86 بیشتر از دو رقم است؟
پیام من چرا نیست؟. نوشتم که کتاب را در غرفه ی بیست وچهار راهرو نوزده دیدم و با تخفیف خریدم! چاپ دوم هم است! پس معلوم است خوب فروخته شده. خود خانم امیری را هم چند ساعت بعد توی غرفه ی نشر مرکز دیدم که آنقدر گرم خرید بود که محلی به ما نگذاشت و رفت!! نشانه اش هم مانتوی چهار خانه ی قرمز و روسری کرم قهوه ای است!! سلام خانم امیری علیک ما را جواب بدهید!!تبریک !